هفته ای دیگر

هر کس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوهناک شود

اگر به شدت اندوهناک شود

روبروم نشته و هی میگه خسته ام خیلی گرفتارم هیچ کس مشکلات من و نداره هیچ کس نمیتونه من و درک کنه بهشت نگاه میکنم جوونه ظاهر خوبی هم داره سن زیادی هم نداره می پرسم ازش چرا خسته ای مشکلت چیه که انقدر حاد میگه پچه آخر خانواده ام هستم بعد از چهار تا پسر بدنیا اومدم برادرام همه رفتن سر خونه و زندگیشون فقط من موندم با یه مادر مریض مادرم افتاده لگن پاهاش شکسته باید مراقبش باشم میگم پدرت چطور میگه نه مشکلی نداره بهش میگم خوب تو که از صبح سر کاری یه غروبا میری خونه خوب یکم بهشون برس میگه نه وقت آزاد ندارم میخوام برم بیرون ،سینما و . . . با تعجب بهش نگاه میکنم میگم براش از کسایی تعریف میکنم که دور اطرافش هستم میگم میدونی فلانی این مشکل و داره میگه نه اصلا بهش نمیاد میگم اون همکارت چطور میدونی داره چطوری زندگی میکنه با چه مشکلاتی بازم تعجب میکنه میخوام درک کنه که مشکلش درست ناراحت کننده است ولی مشکل حادی نیست به خصوص با توجه به اینکه میخواد پرستار هم بگیره خوب یه هفته از گردش و تفریحش کمتر میشه ولی بازم حرف خودشو میزنه میگه درسته که اونا مشکل دارن ولی مشکل من یه چیز دیگه ای گفتم خوب اونم مادرته اینطوری بهش نگو اینطوری صحبت نکن یه عمر اون زحمت تو رو کشیده   یه ماهم تو زحمتشو بکش خیلی راحت میگه من که نخواستم من و به دنیا بیاره دیگه نمیدونم بهش چی بگم فقط نگاش میکنم با خودم فکر میکنم وقتی که با دوستاش میره گردش وقتی که خوش و خرم اونوقت هم میگه من که نخواستم من و به دنیا بیاره یا نه جالب تر اینجاست که مادر مریضشو میخواد بذاره تو تعطیلات بره 10 روز مسافرت من خودم همیشه میگم آدم باید توی شرایط آدم مقابلش قرار بگیره بعد ببینه اگه اونم تو اون شرایط بود شاید همینطوری رفتار میکرد بعد اینکه همه آدما زندگی رو از دریچه نگاه خودشون میبینن و مشکلات خودشون به نظرشون بزرگترین مشکلات میاد ولی اگه یکم ما دیدمون و باز کنیم و به اطرافمون نگاه کنیم می بینیم نه بابا انقدرا هم که فکر میکنیم مشکلاتمون بزرگ نیست

خیلی حرف زدم و اما هفته ای که گذشت مثل همه هفته های پیش پر از استرس و خستگی فقط این روزا این دخمل کوچولو که با شیرین زبونی هاش دل من  و مبیبره امروز تماس گرفتم میگه میخوام با هات حرف بزنم البته با یه حالت خیلی ناز  کلی دلبری میکنه

و اما قوم الضالمین سه شنبه مادر شوشو بعد از دو هفته تماس گرفت به احولپرسی شوشو گفت جمعه میام خونتون دست بوس وقتی قطع کرد گفتم جمعه من میخوام استراحت کنم خسته ام 5 شنبه بریم 5 شنبه صبح شوشو تماس گرفت گفتم ما امروز غروب میایم 5 شنبه تو این بارندگی و ترافیک ما از شرق به غرب تهران فکرشو بکنید یکساعت و نیم تو ترافیک بودیم رفتیم خونشون دیدم خونه نیست تماس گرفتیم مادر شوشو گفت من فکر کرد جمعه بعد از ظهر میاین دو بار دست از پا درازتر برگشتیم ساعت 9 رسیدیم خونه از همه جالبتر اینکه شوشو محترم گفت تقصیر تو بود که جمعه نرفتیم مامان اشتباه فکر کرده حالا به جای اینکه من طلب کار باشم اون بود   من اصلا به روی خودم نیاوردم بعد از یه ساعت شروع کرد به منت کشی بعدم مادر شوهر محترم یه تماس کوچولو نگرفت که عذر خواهی کنه این از شانس منه عروس حالا اگه من بودم دیگه بیا و ببین یه بار تماس گرفتن 5 شنبه بود گفتن میخوایم بیام خونتون ما هم اونشب جایی دعوت بودیم گفتم اگه میشه هفته دیگه بیان یا اگه میخواین تشریف بیارین یه روز قبلش بگین که ما برنامه نذاریم نمیدونین چه قیامتی کردن به شوشو گفتن  زنت  هر وقت میخواین بیاین خونه ما باید وقت قبلی بگیرین شانش داشته باشید

راستی این هفته چند تا غذایی خوشگل درست کردم گفتم عکس شو بذارم ریختم رو کامپیوتر از اونجایی که حواس جمع دارم پاکش کردم انشاالله هفته آینده

و اما کتابی که این هفته خوندم و خیلی خوشم اومد روی ماه خدا را ببوس مصطفی مستور حتما بخونید

 




!! نوشته شده توسط نسیم | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ نظرات ()

هفته اول

به کجا چنین شتابان؟»

گون از نسیم پرسید:
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»

«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم»

به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن کجاکه باشد
به جز این سرا سرایم»

«سفرت به خیر! اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را»

پشت چراغ قرمز شروع میکنه به بوق زدن اه اصلا حواسشون نیست یکم نمیره اونطرف تا من بچیم دوباره باز بوق و . . .

چهارراه بعدی من نمیدونم کی به اینا گواهی نامه داده اصلا بلد نیست رانندگی کنن بازم بوق و . . .

نگاش میکنم با خودم میگم اگه ما آدما یکم گذشت و صبوری تو وجودم بود ولی . . .

دوشنبه است نمیدونم روزای هفته من اینقدر عجله دارن برای سبقت گرفتن از هم یا همه این حس و دارن روزا تند و تند و باشتاب میگذره به هفته پیش نگاه میکنم چکار کردم که مفید بود هیچی

تو کل هفته صبح اومدم سرکار شب با آقای همسر دنبال دختملی بعد خونه و کار و غذا بعدم یکم سریال شبکه فارسی وان و خوندن کتاب و خواب همین هیچ کار خاصی نکردم به جز اینکه آخر هفته خونه خواهر شوشو دعوت بودیم که اونجا هم حرفای تکراری و رفتارای تکراری که نمیخوام بهشون فکر کنم اصلا تصمیم گرفتم هر چیزی که فکرم و روحمو فرسوده و خسته میکنه بهش فکر نکنم فایده ای نداره وقتی کاری از دست بر نمی آد انجام بدی

مثلا من هر چقدر به این شوهر گرام بگم بابا اینکار و نکن این حرف و نزن بازم میبینم فرقی براش نداره پس چی بگم نرود میخ آهنین در سنگ در مورد شوهر من که اینطوری دیگران و که نمیدونم

راستی نه بابا یادم نبود اینقدرم بعد نبود این هفته 30 دی تولد دخملی بود البته من یک ماه پیش براش تولد گرفته بودم ولی روز تولدش براش یه کیک درست کردم و یه تولد سه نفره گرفتیم   نانازی هم کلی ذوق کردو گفت تولد منه کلا از بعد از تولدی که براش گرفتم هر جا کیک یا کلاه بوقی میبینه میگه تولد منه ( همینه دیگه باید تحمل کنید که من هی از دخملی تعریف کنم چون تنها اتفاق خوب زندگی منه   اگه شوشو این جا رو بخونه دق میکنه حقشه   )

این هفته کتاب عشقه رو تموم کردم کتابی که ارزش خوندن داره من که کلی کیف کردم تصمیم دارم فقط از کتابایی که خوشم میاد اسم ببرم از اونایی که خوندم و گفتم حیف پول اسمی نبرم (نمیدونم انگیزشون از چاپ این کتابا چیه حیف پول که خرج میکنن کاش یکم فقط یکم به شعور ما اهمیت میدان شاید انقدرکتاب مزخرف تو کتابفروشیا نبود )

تا بعد   

  







!! نوشته شده توسط نسیم | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱۱/٥ نظرات ()

 

بگذار عشق مال کسانی باشد که سفاهت عاشق پیشگی دارند

من و تو . ..  ، شجاعت عاقل بودن داریم

آنقدر که بدانیم ، وقتی که عشق از در می آید

رنج است که با آن

خروار ، خروار ، بر سر آوار می شود

خیلی وقت ننوشتم نمیدونم چرا شایدم میدونم و نمیخوام به خودم بقبولونم که فقط توی دنیای وبلاگ نویسی آدم میتونه حرف دلشو بزنه و جواب بگیره تا قضاوتت نکن تو این چند وقت خیلی سعی کردم حرفامو درد دلما به کسای دیگه بگم ولی دیدم تا دهن باز میکنی که حرفی بزنی همه شروع میکنن به نصیحت و قضاوت یکی نمیگه بابا درد چیه شایدم تو راست بگی اصلا نه اشتباه میکنی ولی من میشم سنگ صبورت تا بگی و تخلیه بشی

الان میبینم نه نمیشه باید نوشت و آزاد شد و گرنه حرفای نگفته مثل یه دمل چرکی سرباز میکنه اونوقته که دیگه نمیدونی باید چکار کنی

اصلا مگه کاری هم میشه کرد

هفته پیش داشتم کتاب عادت میکنیم زویا پیرژاد و میخواند اونجا که دخترش تو وبلاگش درد دل میکنه حرفای که به مادرش نمیتونه بزنه(من می خوام اینجا از چیزهایی حرف بزنم که هروقت یک ذره اش را به مامانم می گم دعوامون می شه ووقتی هم که نمی گم تلنبار می شه تو دلم و قاط می زنم) اصلا به هیچ کس اونجا بیان میکنه یاد خودم افتادم گفتم منم دوباره شروع میکنم راستی هر کس این کتاب و نخونده پیشنهاد میکنم حتما بخونه اصلا نوشته های زویاد پیرزاد قشنگه یا اینطوری بهتره بگم من خوشم میاد

تا بعد

!! نوشته شده توسط نسیم | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ نظرات ()

 

نقطه سر خط
در سطر ها ی نانوشته ای که
صفرها
در شروع, دوباره
سرگردانند
وقلم
ازپوچی تکرار
در خانه روشن
خاموش است
تا به هوای تو
اخرین نقطه بی اغاز
بر لبان دفتر ...فرصتی دوباره یابد

این چند وقته به خاطر کار زیاد وقت نکردم بنویسم ولی به خودم قول دادم دیگه از این به بعد هفته یه بار اینجا رو آپ کنم هر چند که شاید حرف زیادی برای گفتن نداشته باشم

اسفند ماه که اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمیکردم از یه طرف کارای خونه از یه طرفم کارای شرکت دیگه حسابی برای خودم مهم شده بودم

این کار خونه هم که تمومی نداره هر چقدر کار میکنی یه جاش لنگه ، برای اونایی که میخوان دیواراشونو کاغذ کنن ما که خیلی راضی هستم کاغذ دیواری هم خیلی شیکتر از رنگ هم تمیز تر ما یه هفته مونده بود به عید اومدن ۵ ساعتم بیشتر طول نکشید خیلی هم خوشگل شد البته خودم نمیگما همه خوششون اومد عکسشم براتون آخر نوشته هام میذارم

نمیدونم چر بعضی از آدما اینطورین مثلا یکی از دوستای من خودشو عقل کل میدونه ( داشتم از کاغذ دیواری مون تعریف میکردم یادم افتاد ) هر چیزی که خودش میخره به نظرش بهترینه ولی اگه دیگران چیزی بخرن بالاخره یه ایرادی روش میگره مثلا عید اومده بود خونمون گفت وای چقدر مبلاتون زشته اصلا سلیقه ندارین منم گفتم خوب بالاخره هر کسی سلیقه ای داره دیگه همه که مثل هم نیستن رفته بود موهاشو روشن کرده بود شده بود زرد زرد منم گفتم مبارکه خوب شده گفت خودم تو خونه دکلره گذاشتم مگه مثل شمام که برم این همه پولو بریزم دور منم ناراحت شدم گفتم برای همینه که رنگه موهات اینطوری شده با اعتماد به نفس گفت نه خیلی هم قشنگ شده از موهای تو که بهتر دیدم باهاش بحث نکنم بهتره

راستی میخوام برم برای کاشت ناخن به نظرتون خوبه اینکارو بکنم یا نه آخه ناخن هام خیلی شکننده است و زشته

این هفته رفته بودیم خونه مامان شوشو یعنی خودش ۵ شنبه زنگ زد دعوت کرد گفت حتما نهار بیاین خلاصه خیلی مهربون شده بودن باز چه خبره نمیدونم میخواست پرده هاشو عوض کنه گفت هر چی تو بگی آخه سلیقه ات خوبه منم نظرمو گفتم شوهر خواهر شوهرم گفت مامان شما به دیگران چه کار داری هر چی که خودت دوست داری به مد چکار داری خلاصه کلی حرف زد به طوری که آقای همسر ناراحت شد گفت منظورش به ما بود که نظرمونو نگیم آخه اعتقاداتش خیلی سنتی مثلا ما میخواستیم کاغذ دیواری کنیم گفتیم سه طرح انتخاب کردیم یه طرح برای پشت LCD یه طرح برای پشت مبلا یه طرح هم برای دیوارای روبرو گفت وای این چی بشه دیگه با حالت تمسخر شوشو خیلی بهش بر خورد گفتم خوب تو چرا خودتو ناراحت میکنی این ندیده جایی آخه از نظر رفت و آمد آدم محدودیه ولی عید که اومده بود دیده بود گفت خیلی خوب شده من فکر میکردم زشت میشه گفتم بذار مادر شوشو پرده هاشو بزنه بازم نظرش عوض میشه آخه پرده های مادر شوشو از او والان داره بود منم گفتم دیگه والان مد نیست برای همین اون نطق و کرد ولی از حق نگذریم مامان شوشو به حرفش برای اولین بار اهمیت نداد و رفت همون طرحی که من گفتم بودم سفارش داد حالا نصب کرد عکسشو میذارم  بازم من پر حرفی کردم

و اما عکسها

عکس کاغذ دیواری

 

اینم جا شمعی جدید

اینم نان خامه ای

اینم عکس دخملی

اینم دخملی در خرید

دخملی در حال شیطنت

دخملی در حال شیطنت

اینم چشم و نظر

سفره هفت سین

اینم بامبو

اینم یه پیتزای خوشمزه

 

 

!! نوشته شده توسط نسیم | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظرات ()

 

عید اومده خونه تکونی کن دلتو

سال نو همگی مبارک

سلام به همه دوستای عزیز و گلم که تو این مدت فراموشم نکردن منم مثل اکثریت اسفند شلوغی داشتم  و خیلی وقت نمیکردم که بیام اینطرفا ولی از همه دوستای گلم ممنونم که من و فراموش نکردم

امیدوارم این سال جدید سال خوبی برای همه باشه اول از همه سلامتی که رکن مهم چون اگه دنیا ثروت و داشته باشیم ولی خدای نکرده سلامتی نداشته باشیم بدرد نمیخوره بعد از اون موفقیت هم تو زندگی هم تو کار برای همه عزیزای خودم

ما که این سیزده روز خونه بودیم و حسابی استراحت کردیم به طوری که دچار افزایش وزن اونم از نوع وحشتناک شدیم مسافرتم نرفتیم تقریبا میشه گفت عید دیدنی هم نرفتیم چون کسی تهران نبود همه رفته بودن مسافرت و ما هم سنگرمان را در تهران حفظ کردیم

به نظر من حیفه آدم عیدا بره مسافرت چون همه جا وحشتناک شلوغه در عوض تهران خلوت خلوت هر جا که آدم دلش بخواد تو زمان خیلی کم میتونه بره

ولی اگه راستشو بخواین حوصله م دیگه این روزای آخر سر رفت و هی به این آقای همسر غر زدم هر چی هم میگفت خوب بیا ما هم بریم یه طرفی قبلو نمیکردم اینم یه جورشه دیگه

وای نمیدونم شنبه چطوری برم سر کار یعنی صبج چطوری بیدارشم تو این چند وقت روز و شبم یکی بود حالا خودم هیچی این دخملی رو چه کار کنم اینقدر تو این مدت به من عادت کرده نگرانم افسرده نشه مثلا امشب میخواستیم بریم سینما فیلم اخراجی ها ( این که میگم میخواستیم بخاطر اینکه بلیط گیرمون نیومد و دست از پا درازتر برگشتیم ) گذاشتمش خونه مامانم وقتی که برگشتیم باهام قهر کرده بود هرچی صداش کردم جوابمو نمیداد حالا براش نگرانم

خوب دوستای گلم بازم زیاد حرفیدم امیدوارم بهتون خوش بگذره سیزده بدر خوبی داشته باشید

 ما که میخواستم با مامانم اینا بریم ولی مادر شوشو محترم از اونجایی که دختر عزیزشون بازم  رفته مسافرت میخواد با ما بیاد میگم بازم چون از قبل از عید شروع کردن به مسافرت و هنوز هم در سفرن البته یه چند روزی که مادر شوشو باهاشون بودن نمیدونم چطوری فردا دلش میاد بدون دخترش بیاد

خدا فردا رو به خیر کنه

!! نوشته شده توسط نسیم | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/۱۳ نظرات ()

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسانی برای هر انسانی برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ئست و قلب برای زندگی بس است

یه وقتایی با خودم خلوت میکنم میبینم تو زندگی چکار کردم چی بدست آوردم ولی به جایی نمیرسم روزا مثل هم تکراری میگذره ما هم بازیگرای این زندگی تکراری هستیم زندگی تکرار تکرار است

این هفته هم مثل هفته های پیش بدون اتفاق خاصی گذشت دوشنبه به مهمونداری گذشت دوستم با شوهرش برای تولد دخملی کادو گرفته بودن یه عروسک ناناز دیگه منم افتخار دادم شام درست کردم Pizza Parlorاز کراکت خیلی خوششون اومد فرداشم   تماس گرفت دستورشو پرسید خلاصه کلی هنرنمائی کردم رولت سوسیس کوکو سبزی مجلسی قورمه سبزی کشک بادمجون بابا خسته نباشی خانم هنرمند Chef 2البته آخری رو برای خودم بود چون عاشق کشک بادمجون هستم ولی آقای همسر اصلا دوست نداره منم همیشه وقتی مهمون داریم درست میکنم خلاصه جای همه خالی خوش گذشت فرداشم به خودم مرخصی دادم و سرکار نرفتم از صبح شروع کردم به جمع کردن و تمیز کردنGardener همون کوزت معروف کلا این هفته همش کوزت بودم دلم برای خودم سوخت حیوونی من

ظهرم آقای همسر تشریف فرما شدن خونه آخه این شوشوی ما یه اخلاق خیلی بدی که داره اینه که هر روز که من خونه ام به هر وسیله ای شده میاد خونه به قول مامانم اگه تو دیگه سرکار نری معلوم نیست تکلیف چیه تازه آقا میگه دیگه از بعد از عید نرو سرکار واقعا که

قرار بود بعد از ظهر دخملی رو ببریم دکتر از شانس هر چی تماس گرفتیم این دکتره هم جواب نداد ما هم از خدا خواسته گرفتیم خوابیدم Alarm Clock 2یه وقت بیدار شدیم دیدیم به به هوا دیگه تاریک شده مثلا میخواستیم بریم خرید

روز بعدشم به کار گذشت چون یه روز نرفته بودم کلی کار سرم هوار بودغروبم رفتیم شهروند خرید School Supplies( من عاشق خرید کردنمMom And Kids از هر نوعی که باشه ) مادر شوهری و خواهر شوهری روز تولد دخملی تماس گرفتن و تولد و تبریک گفتن ماهم به روی مبارک نیاوردیم که یه تولدBirthday Wishes کوچمولو گرفتیم چهارشنبه تماس گرفتن هستید ما ۵ شنبه بیایم خونه تونParty! برای تولد دخملی ( فکر کنم دعوای آقای شوشو باهاشون کار خودشو کرد یه کم مهربون شدن ) آقای همسر گفتن که ۵ شنبه قراره مبل جدیدمونو بیارن شما جمعه بیاین مادرشوهر مهربون بهشون بر خورد گفت اصلا نمیایم گفتیم ای بابا تازه داشت روابط حسنه میشد خلاصه از پنجشنبه صبح این آقای همسر ما شروع کرد به منت کشیدن مادرشون که بابا بیاد ما میگیم مبل ها رو جمعه بیارن تا خانوم رضایت داد تازه بعد از ظهرش تماس گرفت گفت خواهر شوهری گفته من نمیام گفتیم چرا گفت آخه اونو که دعوت نکردیم با خودم گفتم ما شما رو هم دعوت نکردیم خودتون تماس گرفتین دیگه این آقای همسر ما سریع تماس گرفت با خواهرش که حتما بیاین منم گفت من شام درست نمیکنم خسته ام ساعت دو بعد از ظهر چی بپزم آقای همسر هم گفت از بیرون میگرم همون موقع رفت غذا سفارش داد منم دیگه افتخار دادم سالادش و درست کردم به همراه تزئینات عکسشو دفعه بد میذارم به همراه عکس مبل ها ( د همیشه که نمیشه عکس گذاشت اصرار نکنید ) برای اولین بار آنروز خواهرشوهری ساعت ۵ اومد آخه عادت داشتن نزدیک شام میومدن شامشونو میخوردن میرفتن البته شوهرش رفت آرایشگاه بهتر اصلا حوصله شو نداشتن از خود متشکره یه کم دیگه کلی هم خواهرشوهر گرام مهربون شده بودنو کلی گپیدیم تا همه اومدن بعد از شام Pizza Parlor 2یه کیک دیگه گرفته بودیم یه تولد دیگه برای دخملی و کادو هاشو گرفتPresent

جمعه هم همش به جابجایی و تغییر دکوارسیون گذشت مبل های جدید م آوردن سرمون گرم بود تا غروب ، غروبم رفتیم یه دور کوچیک زدیم و شام خوردیمSpaghetti

منم همچنان در حال خوندن کRelaxing By The Fireتاب جنگ و صلح هستم هنوز یه جلدشم تموم نشده

تا بعد

!! نوشته شده توسط نسیم | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | ۱۳۸٧/۱۱/٥ نظرات ()

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،  

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

 که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

این هفته هم گذشت به همه روزای تکراری

بازم مرسی بابت دعا Bow Downبرای پسر کوچولوی مریض ما خدا را شکر خیلی خوب شده دیگه پنج شنبه هم دکتر مرخصش کرد آوردنش خونه

این هفته من همش به مهمان داری گذشت یکشنبه ساعت ١٠ دیدیم زنگ میزن دوستم  و شوهرش بودن شامشون برداشته بودن اومده بودن خونه ما گفتم بابا وقت گیر آورده این موقع شب تازه ما که شام خوردیم Spaghettiخلاصه من که حوصله م نگرفت بنده خداها خودشون غذاشونو آماده کردن به همراه آقای همسر خوردن Dinerنه اینکه این همسر بنده اصلا شام نخورده بود دیگه تا دیروقت نشتن این وروجک ما هم که کم نمی آره تا آخرش پا به پای ما نشستنKid With Doll

فرداشم به کار تو شرکت این روزا یکم خلوته کارمون بهتر منم همش در حال وبگردی کم نمی آرم که

دوشنبه هم رفتیم خرید برای دخملی یه لباس خوشگل خریدم برای تولدش ولی از شانس امتحان نکردم روز تولدش که پوشیدم دیدم ای بابا بزرگه که ولی خوب کاریش نمیشد کرد دیگه سه شنبه هم بازم مهمون ایندفه دوست آقای همسر بود با خانمش و دخترش ( آخه آقای همسر حسودیش شد گفت چرا همش دوستای تو بیان من قبول ندارم ) خلاصه جاتون خالی خوش گذشت حالا فکر نکنید من همش در حال آشپزی بودم Pizza Parlorبرای مهمونا اصلا و ابدا آخه بنده خدا این رستورانا Buffetاگه ماه ساپورتشون نکنیم که ورشکست میشن تازه دوستای آقای همسر بودن که دیگه راه نداشت من آشپزی کنم

باز ۵ شنبه مهمون داشتم البته بعد از ظهر دختر خاله جان Bouquetبنده البته بیشتر دوستیم تا دختر خاله ، طفلکی اونم نهارشو آورده بود که هیچ برای ماه گرفته بود آخه من ۵ شنبه ها تا ظهر سر کارم

غروبم رفتیم خونه خواهر شوهر گرام برای عیادت دو تا ماشین گنده هم خریدیم آخه دو تا پسر داره Be Mine Teddy 2این آقای همسر بنده هم میگن هر چی میخریم باید دو تا بخریم تولداشونم که میریم دو تا دوتا کادو میخریم شانس می بینین شبم بازم شام مهمون آقای همسر جای همگی خالی کباب ترکی Hotdogخیلی خوشمزه

و اما جمعه تولد Birthday Balloonوروجک ما بودParty Time البته دوشنبه تولدشه ولی ما جمعه گرفتیم مامان اینجانب کیک تولد سفارش دادند و خونه خودشونو تزئین کردن یه تولد کوچمولو گرفتیم (data not applicable که یادگاری باشه برای دخملی )و خانواده آقای همسر را هم دعوت نکردیم ( بدجنسی ) ولی باور کنید بدجنسی نکردم هم به خاطر اینکه مادربزرگم هنوز چهلمش نشده نمیتونستم کسی رو دعوت کنم  برای همین خونه مامانم گرفتیم از یه طرف دیگه این مادر شوهر بنده هر وقت اومده خونه ما یا مراسممون گفته میخواستم نیام ولی گفتم اگه نیایم آقای همسر ناراحت میشه منم ایندفه گفتم به مامانت نمیگم چون میگن ما میخواستیم نیایم چون پسر خواهر شوهری مریضه ولی گفتیم اگه نیایم آقای همسر ناراحت میشه برای همین اومدیم آقای همسر هم برای اولین بار گفت درست میگی ایول به من خلاصه جای همگی خالی بود

 

زنگ تفریح : ساناز گل آدرس یه سایت برای دانلو بهم داد منم یه سریالو دانلود کردم شبا ببینم تلویزیون که در اختیار آقای همسره Reclinerتازه شبا میشینه پای کامپیوتر برای بازی گفتم بابا پس من چی نه تلویزیون نه کامپیوتر منم میخوام این سریال و که دانلود کردم ببینم بالاخره آقای همسر نه بابا اینطوری نمیشه قرار شد برام یه لب تاب بخرهWoohoo! آخ جون ماهم لب تاب دار میشویم WooHooآخه این دوستم که یکشنبه اومده بود خونه مون هر جا میره لب تابشو با خودش میبره اون شب خرجمونو از آقایون جدا کردیم خودمون نشستیم پای لب تاب و به همه جا سرک کشیدم دیگه کسی نگفتم من با کامپیوتر کار دام خدا کنه زودتر بخره

و اما عکسایی که قولشو دادم بابا من خوش قولم

اینم گلی که دوستم آورده بود

اینم گلی که خودم خیلی دوست دارم

اینم کیکی که هنرنمائی کردم

این پتی بور شکلاتی گول شکلشو نخوریدا اصلا خوشمزه نبود

اینم یک کیک دیگه

اینم عکس دخملی تو تولدش

اینم یکی دیگه

 

 

custom smiley

!! نوشته شده توسط نسیم | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ نظرات ()

محرم

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

 

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

 

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

 

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

 

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

 

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

 

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

 

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

 

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

 

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

دوستای گلم عذاداری همتون قبول منم دعا کردید یا نه یه کوچولو

نه میدونم حتما دعا میکنید

مرسی که برای اون کوچولو هم دعا کردید شکر خدا بهتره البته دکترا میگن یه ٢٠ روز دیگه باید بیمارستان بستری بشه Sick In Bedیه روز در میان میبرن اتاق عمل بیهوش کامل میکنن بعد بدنش و ششتشو میدن چون بچه است خیلی بهتر شده هر شبم بهش مرفین میزنن خدا همه مریضا رو شفا بده اون کوچولوی بی گناهم زودتر از شر بیمارستان راحت کنه

یه چیز جالب اینه که مادرشوهر عزیزم به جای اینکه فکر کوچولو باشه به فکر دخترشه Crazyمیگه اصلا نمیذاره خواهرشوهری استراحت کنه دخترم خسته شد این بچه از پا انداختش همش تب میکنه نمیگه خوب دختر خودم باعث این اتفاق شده عجب آدم خودخواهیه

تاسوعا

 روز تاسوعا ما نذری داشتیم البته نذر آقای همسر بود ولی مامان من به همراه خاله ام پختند خیلی خوب و خوشمزه شده بود دلتون نخواددددد عکسم نتونستم بندازم سال قبل انداخته بودم ولی امسال انقدر شلوغ شد که یادم رفت ساعت ١١ مادر شوهری تماس گرفت گفت غذا آماده است ما بیایم ببریم گفتم بابا افتخار دادین امسال خودتون میاین دنبال غذا آخه پارسال با این که من باردار بودم دقیقا روزای آخر بارداریم بود تولد دخملم به قمری میشه یه روز بعد از عاشوار خلاصه یه تعارف نکردن که بابا ما بیایم کمک تازه منتظر شدن تا غذا شونو ببریم جالبتر اینجا تا یه سال بعد از ازدواج Bride And Groomما خودشون هم نذری میدادن آقای همسرم مثل اینکه نذر میکنه اگه یه زن خوب Girl Soldier Kiss( من و میگه ها آخه اون موقع باهم دوست جونی بودیم Couplesمثلا ) نصیب شد اونم به نذرشون اضافه کنه ( حالا خوبه نصیبش کرده و اون انقدر اذیتش میکنه )ولی الان مادرشوهرم گفت من نمیتونم خسته میشم آخه کار هیچ کس و قبول ندارهBeautiful فقط کار خودش از نظرش کار هیچ کس تمیز نیست خوب کسی هم بهش کمک نیمکنه خلاصه گفت اگه میخواین خودتون بدین ما هم کمر همت بستیم ( درست گفتم نمیدونم کمر همت یا همت به کمر بالاخره ) و خودمون دوسال نذرمون را ادا میکنیم البته من پارسال گفتم اگه دخملی صحیح و سالم بدنیا بیادHeart Shellزیادتر بدیم خلاصه بالاخره پختیم دیگه بنده خدا مامان و خاله  و خواهر و زن برادر و برادرم خیلی خسته شدن انشاالله که هر چی از خدا میخوان بهشون بده چهار شنبه هم اصلا تا غروب استراحت کردیم اصلا بیرون نرفتیم هیچ صدایی نمی اومد مثل اینکه دسته زیاد نرفتن ما که چیزی ندیدیم هر چی به آقای همسر گفتم برو برای من یه لیوان شربت بگیر دلم میخواد نرفت شام غریبان هم رفتیم سید نصرالدین شمع روشن کردیم آخه هر دفعه که رفتم نذرمو گرفتم نگید خرافاتیه ولی من اعتقاد دارم یه کم دوره ولی ارزششو داره

  راستی ۵شنبه هم به آشپزی Barbequeگذشت یه کیک خوشمزه درست کردم عکسشو میذارم هنوز نریختم تو کامپیوتر 

جمعه هم نقش کوزت Moppingبودم تا بعد از ظهر ، بعد از ظهری هم دوست جونم اومد خونه مون یه گل Easter Liliesخیلی خوشگلم آورد عکس اونم میذارم بعدا

خیلی حرفیدم

تا بعدHello

!! نوشته شده توسط نسیم | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ نظرات ()

دريافت كد موزيك