نقطه سر خط
در سطر ها ی نانوشته ای که
صفرها
در شروع, دوباره
سرگردانند
وقلم
ازپوچی تکرار
در خانه روشن
خاموش است
تا به هوای تو
اخرین نقطه بی اغاز
بر لبان دفتر ...فرصتی دوباره یابد
این چند وقته به خاطر کار زیاد وقت نکردم بنویسم ولی به خودم قول دادم دیگه از این به بعد هفته یه بار اینجا رو آپ کنم هر چند که شاید حرف زیادی برای گفتن نداشته باشم
اسفند ماه که اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمیکردم از یه طرف کارای خونه از یه طرفم کارای شرکت دیگه حسابی برای خودم مهم شده بودم
این کار خونه هم که تمومی نداره هر چقدر کار میکنی یه جاش لنگه ، برای اونایی که میخوان دیواراشونو کاغذ کنن ما که خیلی راضی هستم کاغذ دیواری هم خیلی شیکتر از رنگ هم تمیز تر ما یه هفته مونده بود به عید اومدن ۵ ساعتم بیشتر طول نکشید خیلی هم خوشگل شد البته خودم نمیگما همه خوششون اومد عکسشم براتون آخر نوشته هام میذارم
نمیدونم چر بعضی از آدما اینطورین مثلا یکی از دوستای من خودشو عقل کل میدونه ( داشتم از کاغذ دیواری مون تعریف میکردم یادم افتاد ) هر چیزی که خودش میخره به نظرش بهترینه ولی اگه دیگران چیزی بخرن بالاخره یه ایرادی روش میگره مثلا عید اومده بود خونمون گفت وای چقدر مبلاتون زشته اصلا سلیقه ندارین منم گفتم خوب بالاخره هر کسی سلیقه ای داره دیگه همه که مثل هم نیستن رفته بود موهاشو روشن کرده بود شده بود زرد زرد منم گفتم مبارکه خوب شده گفت خودم تو خونه دکلره گذاشتم مگه مثل شمام که برم این همه پولو بریزم دور منم ناراحت شدم گفتم برای همینه که رنگه موهات اینطوری شده با اعتماد به نفس گفت نه خیلی هم قشنگ شده از موهای تو که بهتر دیدم باهاش بحث نکنم بهتره
راستی میخوام برم برای کاشت ناخن به نظرتون خوبه اینکارو بکنم یا نه آخه ناخن هام خیلی شکننده است و زشته
این هفته رفته بودیم خونه مامان شوشو یعنی خودش ۵ شنبه زنگ زد دعوت کرد گفت حتما نهار بیاین خلاصه خیلی مهربون شده بودن باز چه خبره نمیدونم میخواست پرده هاشو عوض کنه گفت هر چی تو بگی آخه سلیقه ات خوبه منم نظرمو گفتم شوهر خواهر شوهرم گفت مامان شما به دیگران چه کار داری هر چی که خودت دوست داری به مد چکار داری خلاصه کلی حرف زد به طوری که آقای همسر ناراحت شد گفت منظورش به ما بود که نظرمونو نگیم آخه اعتقاداتش خیلی سنتی مثلا ما میخواستیم کاغذ دیواری کنیم گفتیم سه طرح انتخاب کردیم یه طرح برای پشت LCD یه طرح برای پشت مبلا یه طرح هم برای دیوارای روبرو گفت وای این چی بشه دیگه با حالت تمسخر شوشو خیلی بهش بر خورد گفتم خوب تو چرا خودتو ناراحت میکنی این ندیده جایی آخه از نظر رفت و آمد آدم محدودیه ولی عید که اومده بود دیده بود گفت خیلی خوب شده من فکر میکردم زشت میشه گفتم بذار مادر شوشو پرده هاشو بزنه بازم نظرش عوض میشه آخه پرده های مادر شوشو از او والان داره بود منم گفتم دیگه والان مد نیست برای همین اون نطق و کرد ولی از حق نگذریم مامان شوشو به حرفش برای اولین بار اهمیت نداد و رفت همون طرحی که من گفتم بودم سفارش داد حالا نصب کرد عکسشو میذارم بازم من پر حرفی کردم
و اما عکسها
بهشت نگاه میکنم جوونه ظاهر خوبی هم داره سن زیادی هم نداره می پرسم ازش چرا خسته ای مشکلت چیه که انقدر حاد میگه پچه آخر خانواده ام هستم بعد از چهار تا پسر بدنیا اومدم برادرام همه رفتن سر خونه و زندگیشون فقط من موندم با یه مادر مریض مادرم افتاده لگن پاهاش شکسته باید مراقبش باشم میگم پدرت چطور میگه نه مشکلی نداره بهش میگم خوب تو که از صبح سر کاری یه غروبا میری خونه خوب یکم بهشون برس میگه نه وقت آزاد ندارم میخوام برم بیرون ،سینما و . . . با تعجب بهش نگاه میکنم میگم براش از کسایی تعریف میکنم که دور اطرافش هستم میگم میدونی فلانی این مشکل و داره میگه نه اصلا بهش نمیاد میگم اون همکارت چطور میدونی داره چطوری زندگی میکنه با چه مشکلاتی بازم تعجب میکنه میخوام درک کنه که مشکلش درست ناراحت کننده است ولی مشکل حادی نیست به خصوص با توجه به اینکه میخواد پرستار هم بگیره خوب یه هفته از گردش و تفریحش کمتر میشه ولی بازم حرف خودشو میزنه میگه درسته که اونا مشکل دارن ولی مشکل من یه چیز دیگه ای گفتم خوب اونم مادرته اینطوری بهش نگو اینطوری صحبت نکن یه عمر اون زحمت تو رو کشیده
یه ماهم تو زحمتشو بکش خیلی راحت میگه من که نخواستم من و به دنیا بیاره
دیگه نمیدونم بهش چی بگم فقط نگاش میکنم با خودم فکر میکنم وقتی که با دوستاش میره گردش وقتی که خوش و خرم اونوقت هم میگه من که نخواستم من و به دنیا بیاره یا نه جالب تر اینجاست که مادر مریضشو میخواد بذاره تو تعطیلات بره 10 روز مسافرت من خودم همیشه میگم آدم باید توی شرایط آدم مقابلش قرار بگیره بعد ببینه اگه اونم تو اون شرایط بود شاید همینطوری رفتار میکرد بعد اینکه همه آدما زندگی رو از دریچه نگاه خودشون میبینن و مشکلات خودشون به نظرشون بزرگترین مشکلات میاد ولی اگه یکم ما دیدمون و باز کنیم و به اطرافمون نگاه کنیم می بینیم نه بابا انقدرا هم که فکر میکنیم مشکلاتمون بزرگ نیست
و ترافیک ما از شرق به غرب تهران فکرشو بکنید یکساعت و نیم تو ترافیک بودیم رفتیم خونشون دیدم خونه نیست تماس گرفتیم مادر شوشو گفت من فکر کرد جمعه بعد از ظهر میاین دو بار دست از پا درازتر برگشتیم ساعت 9 رسیدیم خونه از همه جالبتر اینکه شوشو محترم گفت تقصیر تو بود که جمعه نرفتیم مامان اشتباه فکر کرده حالا به جای اینکه من طلب کار باشم اون بود
از کراکت خیلی خوششون اومد فرداشم تماس گرفت دستورشو پرسید خلاصه کلی هنرنمائی کردم رولت سوسیس کوکو سبزی مجلسی قورمه سبزی کشک بادمجون بابا خسته نباشی خانم هنرمند
البته آخری رو برای خودم بود چون عاشق کشک بادمجون هستم ولی آقای همسر اصلا دوست نداره منم همیشه وقتی مهمون داریم درست میکنم خلاصه جای همه خالی خوش گذشت فرداشم به خودم مرخصی دادم و سرکار نرفتم از صبح شروع کردم به جمع کردن و تمیز کردن
همون کوزت معروف کلا این هفته همش کوزت بودم دلم برای خودم سوخت حیوونی من
یه وقت بیدار شدیم دیدیم به به هوا دیگه تاریک شده مثلا میخواستیم بریم خرید
( من عاشق خرید کردنم
از هر نوعی که باشه ) مادر شوهری و خواهر شوهری روز تولد دخملی تماس گرفتن و تولد و تبریک گفتن ماهم به روی مبارک نیاوردیم که یه تولد
کوچمولو گرفتیم چهارشنبه تماس گرفتن هستید ما ۵ شنبه بیایم خونه تون
برای تولد دخملی ( فکر کنم دعوای آقای شوشو باهاشون کار خودشو کرد یه کم مهربون شدن ) آقای همسر گفتن که ۵ شنبه قراره مبل جدیدمونو بیارن شما جمعه بیاین مادرشوهر مهربون بهشون بر خورد گفت اصلا نمیایم گفتیم ای بابا تازه داشت روابط حسنه میشد خلاصه از پنجشنبه صبح این آقای همسر ما شروع کرد به منت کشیدن مادرشون که بابا بیاد ما میگیم مبل ها رو جمعه بیارن تا خانوم رضایت داد تازه بعد از ظهرش تماس گرفت گفت خواهر شوهری گفته من نمیام گفتیم چرا گفت آخه اونو که دعوت نکردیم با خودم گفتم ما شما رو هم دعوت نکردیم خودتون تماس گرفتین دیگه این آقای همسر ما سریع تماس گرفت با خواهرش که حتما بیاین منم گفت من شام درست نمیکنم خسته ام ساعت دو بعد از ظهر چی بپزم آقای همسر هم گفت از بیرون میگرم همون موقع رفت غذا سفارش داد منم دیگه افتخار دادم سالادش و درست کردم به همراه تزئینات عکسشو دفعه بد میذارم به همراه عکس مبل ها ( د همیشه که نمیشه عکس گذاشت اصرار نکنید ) برای اولین بار آنروز خواهرشوهری ساعت ۵ اومد آخه عادت داشتن نزدیک شام میومدن شامشونو میخوردن میرفتن البته شوهرش رفت آرایشگاه بهتر اصلا حوصله شو نداشتن از خود متشکره یه کم دیگه کلی هم خواهرشوهر گرام مهربون شده بودنو کلی گپیدیم تا همه اومدن بعد از شام
یه کیک دیگه گرفته بودیم یه تولد دیگه برای دخملی و کادو هاشو گرفت

تاب جنگ و صلح هستم هنوز یه جلدشم تموم نشده
برای پسر کوچولوی مریض ما خدا را شکر خیلی خوب شده دیگه پنج شنبه هم دکتر مرخصش کرد آوردنش خونه
نه اینکه این همسر بنده اصلا شام نخورده بود دیگه تا دیروقت نشتن این وروجک ما هم که کم نمی آره تا آخرش پا به پای ما نشستن
اگه ماه ساپورتشون نکنیم که ورشکست میشن تازه دوستای آقای همسر بودن که دیگه راه نداشت من آشپزی کنم
بنده البته بیشتر دوستیم تا دختر خاله ، طفلکی اونم نهارشو آورده بود که هیچ برای ماه گرفته بود آخه من ۵ شنبه ها تا ظهر سر کارم
این آقای همسر بنده هم میگن هر چی میخریم باید دو تا بخریم تولداشونم که میریم دو تا دوتا کادو میخریم شانس می بینین شبم بازم شام مهمون آقای همسر جای همگی خالی کباب ترکی
خیلی خوشمزه
وروجک ما بود
البته دوشنبه تولدشه ولی ما جمعه گرفتیم مامان اینجانب کیک تولد سفارش دادند و خونه خودشونو تزئین کردن یه تولد کوچمولو گرفتیم (
که یادگاری باشه برای دخملی )و خانواده آقای همسر را هم دعوت نکردیم ( بدجنسی ) ولی باور کنید بدجنسی نکردم هم به خاطر اینکه مادربزرگم هنوز چهلمش نشده نمیتونستم کسی رو دعوت کنم برای همین خونه مامانم گرفتیم از یه طرف دیگه این مادر شوهر بنده هر وقت اومده خونه ما یا مراسممون گفته میخواستم نیام ولی گفتم اگه نیایم آقای همسر ناراحت میشه منم ایندفه گفتم به مامانت نمیگم چون میگن ما میخواستیم نیایم چون پسر خواهر شوهری مریضه ولی گفتیم اگه نیایم آقای همسر ناراحت میشه برای همین اومدیم آقای همسر هم برای اولین بار گفت درست میگی ایول به من خلاصه جای همگی خالی بود
تازه شبا میشینه پای کامپیوتر برای بازی گفتم بابا پس من چی نه تلویزیون نه کامپیوتر منم میخوام این سریال و که دانلود کردم ببینم بالاخره آقای همسر نه بابا اینطوری نمیشه قرار شد برام یه لب تاب بخره
آخ جون ماهم لب تاب دار میشویم
آخه این دوستم که یکشنبه اومده بود خونه مون هر جا میره لب تابشو با خودش میبره اون شب خرجمونو از آقایون جدا کردیم خودمون نشستیم پای لب تاب و به همه جا سرک کشیدم دیگه کسی نگفتم من با کامپیوتر کار دام خدا کنه زودتر بخره
یه روز در میان میبرن اتاق عمل بیهوش کامل میکنن بعد بدنش و ششتشو میدن چون بچه است خیلی بهتر شده هر شبم بهش مرفین میزنن خدا همه مریضا رو شفا بده اون کوچولوی بی گناهم زودتر از شر بیمارستان راحت کنه
میگه اصلا نمیذاره خواهرشوهری استراحت کنه دخترم خسته شد این بچه از پا انداختش همش تب میکنه نمیگه خوب دختر خودم باعث این اتفاق شده عجب آدم خودخواهیه 
ما خودشون هم نذری میدادن آقای همسرم مثل اینکه نذر میکنه اگه یه زن خوب
( من و میگه ها آخه اون موقع باهم دوست جونی بودیم
مثلا ) نصیب شد اونم به نذرشون اضافه کنه ( حالا خوبه نصیبش کرده و اون انقدر اذیتش میکنه )ولی الان مادرشوهرم گفت من نمیتونم خسته میشم آخه کار هیچ کس و قبول نداره
فقط کار خودش از نظرش کار هیچ کس تمیز نیست خوب کسی هم بهش کمک نیمکنه خلاصه گفت اگه میخواین خودتون بدین ما هم کمر همت بستیم ( درست گفتم نمیدونم کمر همت یا همت به کمر بالاخره ) و خودمون دوسال نذرمون را ادا میکنیم البته من پارسال گفتم اگه دخملی صحیح و سالم بدنیا بیاد
زیادتر بدیم خلاصه بالاخره پختیم دیگه بنده خدا مامان و خاله و خواهر و زن برادر و برادرم خیلی خسته شدن انشاالله که هر چی از خدا میخوان بهشون بده چهار شنبه هم اصلا تا غروب استراحت کردیم اصلا بیرون نرفتیم هیچ صدایی نمی اومد مثل اینکه دسته زیاد نرفتن ما که چیزی ندیدیم هر چی به آقای همسر گفتم برو برای من یه لیوان شربت بگیر دلم میخواد نرفت شام غریبان هم رفتیم سید نصرالدین شمع روشن کردیم آخه هر دفعه که رفتم نذرمو گرفتم نگید خرافاتیه ولی من اعتقاد دارم یه کم دوره ولی ارزششو داره
گذشت یه کیک خوشمزه درست کردم عکسشو میذارم هنوز نریختم تو کامپیوتر
بودم تا بعد از ظهر ، بعد از ظهری هم دوست جونم اومد خونه مون یه گل
خیلی خوشگلم آورد عکس اونم میذارم بعدا 

